رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
چهار شنبه 2 آذر 1390برچسب:رمان,داستان های عاشقانه,داستان های عشق وعاشقی,داستان های عشقولانه, داستان قهر آشتی, دلگیری,, :: 11:47 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
فصل چهارم *** فرزندش را به آغوش گرفت و زمزمه کرد:سال نو مبارک. بعد از جا بلند شد و از داخل کمد دو بسته کادو شده را بیرون آورد و به فرزندانش داد. عاطفه با لبخند گفت:مادرجون چرا زحمت کشیدید؟ آنگاه هدیه را باز کرد.درون کادو روسری زیبایی بود که مادر خریده بود.مادرش را بوسید و تشکر کرد.بعد بطرف میثم برگشت هدیه او هم شلوار زیبایی بود.عاطفه دقایقی به اتاق رفت و وقتی بازگشت به مادر و برادرش هدیه داد.به مادرش چادر مشکی و به برادرش یک توچ چند رنگ.آنها اندوهگین به استقبال سال جدید میرفتند در حالیکه قلبشان مالامال از امید به خدا بود. **** عاطفه دو روز بعد از سال نو به دیدار دوستش رفت.نرگس به محض دیدن او از فرط شادی به آغوشش پرید:آنقدر از دیدنت خوشحالم که نمیدونی.راستش این دو روز به اندازه دو سال از دوری تو دلتنگ شدم قصد داشتم فردا به دیدنت بیام. عاطفه به شوخی گفت:پس خوبه که برگردم؟ نرگس او را بطرف خانه کشید و گفت:تازه پیدات کردم بگذارم بروی؟مادرم از دیدنت خیلی خوشحال میشه. مادر نرگس به محض دیدن عاطفه گفت:به به سلام دخترم.حالت چطوره؟نرگس داشت از تو حرف میزد که زنگ به صدا در آمد.خیلی خوش آمدی. عاطفه با اخم کوچکی گفت:نرگس سرش خیلی شلوغه ما را از یاد برده. مادر نرگس آهی کشید و گفت:بچه ام مجبور به انجام عمل نخواسته شد.جلوی خودش نمیگم ولی میترسم از غصه اش بمیره. همین موقع نرگس با سینی چای وارد اتاق شد و کنار عاطفه نشست. -خوب تعریف کن ببینم این دو روز چه خبر بود؟ عاطفه گفت:زندگی ما یکنواخت است و کمتر اتفاق جدیدی در آن می افتد.تو تعریف کن ببینم از شوهرت چه خبر؟ نرگس گفت:اگه بهت بگم خنده ات میگیره.روز قبل از عید که با جهانگیر رفته بودیم بیرون بعد از کلی این پا و آن پا شدن گفت نرگس من میدونم تو زن باسوادی هستی و از بیسوادی من رنج میبری.برای همین من یک هفته است که بعدازظهرا به سواد آموزی میروم.راستش دلم برایش سوخت .بعد از سی و چند سال سن اراده کرده که درس بخواند. -تو چی گفتی؟ -هیچی گفتم اتفاقا ماهی را هر وقت از اب بگیرید تازه است.همین قدر که حداقل بتوانی بخوانی و بنویسی برای خودت خوبه. عاطفه با شیطنت گفت:ای ناقلا پس بالاخره کار خودت را کردی.خوب بگو بدونم عیدی چی گرفتی؟ نرگس با خنده گفت:همه چیز.بیچاره از الف تا ی برای من خرید کرد.بعد هم گفت دوست دارم لباسم را تو انتخاب کنی.اولش خجالت کشیدم ولی بخود مسلط شدم و در انتخاب لباس کمکش کردم خلاصه اگر او را ببینی باور نمیکنی آن جهانگیر این جهانگیر باشد.به شرطی که سکوت کند چون به محض صحبت کردن هر کس متوجه میشود که آدم بیسوادی است. عاطفه با دلسوزی گفت:بنده خدا پس حسابی مشغول خود سازی است.خیلی از مردها خودشون رو پیش زن کوچک نمیکنند.معلومه حداقل مغرور نیست. -ای بابا عاطفه جون تو دلت برای من بیچاره بسوزه.اون که مرادش رسید.من بینوا باید تا آخر عمر مثل یک معلم رفتار کنم. عاطفه گفت:نرگس جون اگه بنا به ظاهر باشه ما خودمون هم از خانواده اعیان و اشراف نیستیم پس این به آن در. -میدونی بعضی ها مثل پسرعموی من پول دارند ولی نمیدونند چطور باید خرجش کنند راستی یک خبر جالب برایت دارم. عاطفه با هیجان پرسید:چه خبری؟ -من با جهانگیر به مدت دو هفته به شمال میرویم به او گفتم تو را هم با خودم میبرم او هم حرفی ندارد.میدونی هنوز باهاش خیلی رسمی هستم.بنابراین میخواهم با تو باشم. -آخه نرگس جون حرف تو اصلا منطقی نیست.چرا باید با تو بیایم؟من نه جهانگیر خان را میشناسم و نه او مرا تابحال دیده نه!من قبول نمیکنم. نرگس ناراحت شد و گفت:یعنی روی منو زمین می اندازی؟ -موضوع زمین انداختن روی تو نیست.موضوع... -دیگه بهانه نیار.اگه منظورت مادرت است من خودم اجازه تو را میگیرم.ما سالهاست با هم آشناییم.تقریبا از دوره دبستان با هم رفت و آمد داریم منکه فکر نمیکنم مادرت مخالف باشد.آیا تو راضی میشوی که من پس از سالها به مسافرت بروم و لذت نبرم. -نرگس تو میتونی مادرت را ببری. -بارها بهش گفتم ولی میگه من نمیتونم با شما جوانها سفر کنم. -باور کن سالها قبل به سفر رفته ام و خیلی دلم میخواهد که به مسافرت بروم ولی هر چه فکر میکنم نمیتوانم خودم را راضی به آمدن کنم. -پس دیگه نه من نه تو.بالاخره تو هم روزی از من درخواستی میکنی.یادت رفته وقتی مادرت برای دیدن خاله ات به شهرستان رفته بود من چند شب پیشت آمدم که تنها نباشی. -اقلا بگذار با مادرم صحبت کنم. -من با او صحبت میکنم. مادر نرگس با مهربانی به عاطفه گفت:اگر میتوانی برو دخترم روحیه ات تغییر میکند هر دو خیلی خسته اید.جهانگیر هم غریبه نیست.مطمئن باش عاطفه جون که حضور جهانگیر ناراحتت نمیکند. نرگس به اصرار عاطفه را راضی به سفر کرد.فقط مانده بود که مادرش هم به این سفر رضایت دهد.نرگس با عاطفه همراه شد تا اجازه اش را از مادرش بگیرد .مادر ابتدا رضایت نمیداد ولی وقتی اصرار نرگس و رضایت عاطفه را دید موافقت کرد. وقتی که نرگس رفت و مادر و دختر تنها شدند عاطفه گفت:مادرجون اگر فکر میکنید رفتن من به صلاح نیست نمیروم. -نه دخترم شاید بهتره باشه که بروی.بلکه قدری روحیه ات بهتر شود.تو سالهاست که به مسافرت نرفته ای این موقعیت خوبی است.من هم که این چند روز خانه هستم پس دیگر جای نگرانی نیست.اگر بخواهید بروید کی حرکت میکنید؟ -اینطور که نرگس میگفت فردا صبح راه می افتیم. -به امید خدا.فقط باید خیلی مراقب خودت باشی.امیدوارم بهت خوش بگذره. -خیلی دلم میخواست پدر اینطوری نبود و همه با هم به سفر میرفتیم. -غصه نخور دخترم همه چیز درست میشود.خدا یاور بی کسان است. آنشب مادر ساک عاطفه را بست و علی رغم مخالفت او مقداری پول در کیفش نهاد.عاطفه در پوست خود نمیگنجید.سفر آنهم با بهترین دوستش.بنظرش مثل خواب بود.با صدای در خانه بخود آمد.مادر بلند شد تا در را باز کند و عاطفه کنار پنجره رفت وقتی در باز شد پدرش را دید که وارد حیاط شد.سابقه نداشت که پدرش در طول یکماه دو بار بخانه بیاید به استقبال پدر رفت و گفت:سلام پدر خوش آمدید. پدر برعکس همیشه به گرمی جواب سلامش را گفت و گوشه ای نشست.عاطفه برای او چای آورد و آرام کنار مادرش قرار گرفت.پدر چای را نوشید و سپس گفت:دخترم اومدم تا با تو حرف بزنم. مادر و عاطفه به یکدیگر نگاه کردند و منتظر ادامه صحبتهای او شدند. -هر دختری یک روزی باید سامان بگیرد و تو هم که ماشالله دیگه بزرگ شدی خانوم شدی. مادر میان صحبتهای او آمد و گفت:باز چه خوابی دیدی؟ -زن تو چرا اینقدر توی حرف من میپری؟ عاطفه دست مادرش را فشرد و او را دعوت به سکوت کرد.پدرش ادامه داد:برای هر دختری هم بیشتر از یکبار موقعیت خوب پیش نمیاد.خواستگاری برای تو پیدا شده که ازدواج با او تو را سعادتمند میکنه.چون او آنقدر پولداره که باورت نمیشه. عاطفه با ملایمت گفت:من آمادگی ازدواج ندارم پدر.گذشته از آن فکر نمیکنم پول سعادت بیاورد. -تو اشتباه میکنی دخترم.او انقدر از تو خوشش آمده که حاضر شده علاوه بر جهیزیه مبلغ دو میلیون تومان هم شیربها بدهد. مادر با طعنه گفت:حالا این بابا کی هست؟ -غریبه نیست.من خوب اونو میشناسم.هاشم خان.همونی که آمده بود اینجا تو بیرونش کردی. مادر از جا پرید:چی؟اون شارلاتان؟اون مرتیکه بی چشم و رو؟پس برای همین اینقدر به بچه من نگاه میکرد؟غلط کرده که این حرف رو زده با اون سن و سالش خجالت نکشیده دختر منو خواستگاری کرده؟تو دیگه هیچی نداری حتی یک ذره مهر پدری.میخواهی دخترت را با دو میلیون به یک بی سر و پا بفروشی؟زود باش همین الان از این خانه برو بیرون دیگه اگر پشت در بمیری هم در را برایت باز نمیکنم. -گوش کن... -زود باش 23 سال گوش کردم دیگه نمیتوانم تو را با این بی آبرویی تحمل کنم.از خونه برو بیرون. عاطفه تمام بدنش میلرزید.به دیوار چنگ انداخت تا از افتادن خود جلوگیری کند.چطور پدرش راضی به گرفتن چنین تصمیمی شده بود؟آیا اعتیاد اینقدر آدم را بی اراده میکند؟ با عجله به اتاق رفت.نفهمید پدر و مادرش به یکدیگر چه گفتند.فقط وقتی بخود آمد که مادر دلداری اش میداد.دو دستش را روی گوشش گذاشت و اشک میریخت.مادر شانه هایش را میمالید و آرام برایش حرف میزد:تا من زنده هستم نباید چنین فکری بکنی دخترم.پدرت یک پاکباخته است.راستش خیلی به او امید داشتم ولی امشب همه امیدهایم نقش بر آب شد او به آخر خط رسیده.خب...خب دختر خوب من گریه نمیکند.خودت را ناراحت نکن دخترم تو فردا مسافری و من تا دو هفته تو را نخواهم دید.بگذار با لبخند ببینمت بخند دخترم. عاطفه میان گریه لبخند زد و مادرش او را در آغوش گرفت. نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |